شهر دلتنگی گم کرده ام؟
چشمهایم ،
آبستن آب است.
و اشک
سکوتم را بیدار میکند.
سکوت ، گویاترین واژه هاست.
...
...
دیدی..
دیدی چگونه تورا در شهر دلتنگی گم کرده ام؟
بی تو ..
چه کنم؟؟
نویسنده خانم: شیدا
برای
تو که هنوز با منی و نه روز از ذهنم پاک می شوی نه شبو
همان بِه که پاک نمی شوی ، و نشوی به یاد روز ها وشب
های گذشته همچنان دوستت خواهم داشتA Small Song
- where are you?
In the boundless expanse of this world,
where are you?
- I am standing at the farhest point in the world
Beside you.
- where are you?
In the filthy expanse of this world,
where are you?
- I am standing at the purest peek in the world,
On the green briny bank of this big river which is singing for you.
ترانه کوچک
ـ تو کجائی ؟
در گستره بی مرز این جهان
تو کجائی ؟
ـ من در دوردست ترین جای جهان ایستاده ام:
کنار تو.
*
تو کجائی ؟
در گستره ناپاک این جهان
تو کجائی ؟
ـ من در پاکترین مقام جهان ایستاده ام:
برسبزه شور این رود بزرگ که می سراید
برای تو.
ترجمه ایی از : احمد شاملو
چه غريب ماندي اي دل ! نه غمي ، نه غمگساري
نه به انتظار ياري ، نه ز يار انتظاري
غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد
كه دگر بدين گراني نتوان كشيد ياري
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره اي ست باري
دل من ! چه حيف بودي كه چنين ز كار ماندي
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاري
نرسيد آن كه ماهي به توپرتوي رساند
دل آبگينه بشكن كه نماند جز غباري
همه عمر چشم بودم كه مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو كه فرو خليد خاري
سحرم كشيده خنجر كه : چرا شبت نكشته ست
تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري
به سرشك همچو باران ز برت چه بر خورم من؟
كه همچو سنگ تيره ماندي همه عمر بر مزاري
چو به زندگاني نبخشي تو گناه زندگاني
بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري
سر بي پناه پيري به كنار گير و بگذر
كه به غير مرگ ديگر نگشايدت كناري
به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران كه رها كنند ياري
هوشنگ ابتهاج
...
....
غریب آمدی و آشنا رفتی ،
امّا من که خوب میشناسمت ری را ،
من بارها ...
تو را در انتهای رؤیایی غریب دیده بودم
تو را در خانه ، در خواب ، در درختان
در انعکاس رخسار دختران ماه ،
در صف خاموش مردمان ، اتوبوس ، ایستگاه و
سایه سار مه آلود آسمان..
....
چه احترام غریبی دارد این خواب ، این خاطره ،
این همه دیده که دریا... ری را ،
تمام این سالها همیشه کسی از من سراغ تو را میگرفت
تو نشانی من بودی ومن نشانی تو
نوشته : سید علی صالحی
بعد از تو در شبان تیره و تار من
دیگر چگونه ماه
آوازهای طرح جاری نورش را
تكرار می كند
بعد از تو من چگونه
این آتش نهفته به جان را
خاموش میكنم ؟
این سینه سوز درد نهان را
بعد از تو من چگونه فراموش می كنم؟
وه چه شب های سحر سوخته من
خسته در بستر بی خوابی خویش
دربی پاسخ ویرانه ی هر خاطره را کز تو در ان
یادگاری به نشان داشته ام کوفته ام.
کس نپرسید ز کوبنده و لیک
با صدای تو که می پیچد در خاطر من:
(( کیست کوبنده ی در ؟؟))
هیچ در باز نشد تا خطوط گم رویایی رخسار تو را
باز یابم من یک بار دگر.....
آه تنها همه جا از تک تاریک فراموشی کور
سوی من داد اواز
پاسخی کوته و سرد:
(( ُمرد دلبند تو َمرد))
کاش می فهميدی
در خزانی که از اين دشت گذشت
سبزها باز چرا زرد شدند
خيل خاکستری لک لک ها
در افق های بسی رنگ غروب
تا کجاهای کجا روييده است
کاش ميدانستی
زندگی محبس بی ديواريست
و تو محکوم به حبس ابدی
و عدالت ستم معتدليست که درون رگ قانون جاريست
کاش می فهميدی
دوستی اش دهن سوزی نيست
ارزو گور جوان مردان است
عشق کالای متاع سکس است
مرده از زنده همیشه همه جا بیشتر است
کاش می دانستی...
چیزهایی هست که تو باید بفهمی
اما
بهتر ان است کمی گریه کنی!!؟
ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان كرده بید وحشی باران
یا نه دریاییست گویی واژگونه بر فراز شهر،
شهر سوگواران
هر زمانی كه فرو میبارد از حد بیش
ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر با تشویش
رنگ این شبهای وحشت را، تواند شست آیا از دل یاران
چشمها و چشمهها خشكند، روشنیها محو
در تاریكی دلتنگ، همچنانكه نامها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران ای امید جان بیداران
بر پلیدیها كه ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟
آه باران
که تا ناگه ز يکديگر نمانيم
چو مومن آينه مومن يقين شد
چرا با آينه ما رو گرانيم؟
کريمان جان فداي دوست کردند
سگي بگذار ما هم مردمانيم
فسون قل اعوذ و قل هوالله
چرا در عشق همديگر نخوانيم؟
غرضها تيره دارد دوستي را
غرضها را چرا از دل نرانيم؟
گهي خوشدل شوي از من که ميرم
چرا مرده پرست و خصم جانيم؟
چو بعد مرگ خواهي آشتي کرد
همه عمر از غمت در امتحانيم
کنون پندار مُردم، آشتي کن
که در تسليم ما چون مردگانيم
چو بر گورم بخواهي بوسه دادن
رخم را بوسه ده که اکنون همانيم
خمش کن مرده وار اي دل ازيرا
به هستي متهم ما زين زبانيم
از آدمایی که میگن دوستت دارم اما معنی اون رو نمی دونن .....
از آادمایی که میخوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن ....
از اونایی که زیربارون برات میمیرن و وقتی آفتاب میشه همه چیز یادشون میره ...
از اونایی که میگن همیشه کنارت هستن اما هرچی میگردی پیداشون نمیکنی
من با این همه لحظه های با تو، بی تو،
چه کنم !؟ ...
با این همه نگاه های با تو، بی تو،
چه کنم !؟ ...
با این همه بوسه های با تو، بی تو،
چه کنم !؟ ...
با این همه باران های با تو، بی تو،
چه کنم !؟ ...
من با این همه خنده های با تو، بی تو،
چه کنم !؟ ...
با این همه فصل های با تو، بی تو،
چه کنم !؟ ...
با این همه خاطره های با تو، بی تو،
چه کنم !؟ ...
من، با این همه و همهء اونهایی که گفتنی نیست ...
بی تو،
چه کنم !!؟؟
...به تو از تو مینویسم به تو ای همیشه دریا
ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد
وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود
وقتی ازآزار پاییز برگ و باغ هم گریه میکرد قاصد چشم تو آمد مژده روییدن آورد
به تو نامه مینویسم ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست
ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو ای که میسوزم سراپا تا ابد در حسرت تو
به تو نامه مینویسم نامه ای نوشته بر باد که به اسم تو رسیدم قلمم به گریه افتاد
ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم ای تو یارم از گذشته یادگارم
به تو نامه مینویسم ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست
در گریز ناگزیرم گریه شد معنای لبخند ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پلهای پیوند
در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود باید از هم میگذشتیم بر تر از ما عشق ما بود
ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم ای تو یارم از گذشته یادگارم
به تو نامه مینویسم ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست
به تو نامه مینویسم ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست
به تو نامه مینویسم ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست
ای کاش قصه ی ما می شد دوباره آغاز
می شد قفـس نباشه این آسمان پرواز
ای کاش باغ خـالی غرق ترانه می شد
هرشعربانگاهت یک عــاشقانه می شد
می شد که این کـــــبوتر پر واکند دوباره
از خواب سرخ خورشیدتاخنده ی ستاره
خوب هنوز ودیروز!خستـــه از غــــــــرورم
دریای دردم امـــــا،می سوزم وصــــــبورم
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران
ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران
چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت
باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران
سعدی
این روزها اندوه نبودنت بر سرم سایه
چتر آفتابی مرا به چه كار؟
نگاه كن باران غوغا میكند در چشمانم
مرا از نگاه كردن در آینه پرهیز
تو آنجا اسیر ومن اینجا بندی خویش
دلم میخواهد برایت باز هم لالائی بخوانم
ابرهای خاكستری پر باران
و این همه اندوه واین اسمان
میانمان فاصله تنها یك سبد مهربانیست
و ترانه های آشنای فراموش شده
مثل كودك دهساله و گردش ایام
نه پای ماندنم از آن من و نه نای رفتن
تو بگو با آن دو چشم مهربان اشك آلود چه كنم؟
این روزها آینه ها همه شكسته اند در تصویر شب
بگو با تب كودكی هایم چه كنم؟
بگو كه از اینهم لاجرم ها گریزانم
بگو كه بی تو ای مهربانم چه كنم؟

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکرد
آن جوان بخت که میزد رقم خیر و قبول
بنده ی پیر ندانم ز چه آزاد نکرد
کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک
ره نمونیم به پای علم دار نکرد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
ناله ها کرد دراین کوه که فرهاد نکرد
سایه تا باز گرفتی زسحر مرغ سحر
آشیان در شکن طره ی شمشاد نکرد
شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار
زانکه چالاکتر از این حرکت باد نکرد
کلک مشاطه ی صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار به این حسن خداداد نکرد
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدین راه بشد یار و زما یاد نکرد
غزلیات عراقیست سرود
سلام امروز توی کلاسم یکی از بچه هام به شدت گریه میکرد و من از گریه های اون بسیار متاثر شده بودم ُسعی می کردم آرومش کنم با مطالبی از وبلاگ دیر سیکوس خوانده بودم و تجربیاتی که داشتم بالاخره موفق شدم و آرومش کردم و برایم گفت علت گریه اون چی هست ُخیلی ناراحت شده بودم و با خودم گفتم چه غم انگیز چون اگر اون جا کلاس نبود من هم می تونستم با اون دختر گریه کنم چون من هم حال روزم مثل اون بود و جالب اینکه حرف هام روی اون اثر گذاشت و تا پایان روز مراقبش بودم و می دیدم کمتر توی فکر بود و شادمانیش بیشتر شده و خوشحال بودم که تا حدودی از نارحتی اون کم کردم و دلم برای خودم سوخت چون توی این شرایطی که قرار گرفتم کسی را برای درد دل نیافتم تا حرفم رو بگم مدتهاست دنبال کسی هستم تا حرف بزنم و تا آروم شوم خواهرم خیلی مشتاق تا من حرف بزنم ولی انگار توی خونه به دهنم چسب زدند و مانع حرف زدنم می شود و اغلب در سکون و به قول خواهر سکوت محزون بسر می برم ولی اون نمی دونم من این حرف هام می نویسم چون اینطوری تا حدودی احساس آرامش میکنم کاش یک احساس آرامش واقعی رو تجربه می کردم به امید اون روز و شب ....
من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو در راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریاد ها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من
قسم به عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
قرار نبود اینجوری شه
یهو بشی همه کسم
راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم
راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم
به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری
چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری
نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم
تو دریا باش و من جویبار عشقو در تو جاری
من از پروانه بودن ها
من از دیوانه بودن ها
من از بازی یک شعلهٔ سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم
من از هیچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم
راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم
راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم
من از عمق رفاقت ها
من از لطف صداقت ها
من از بازی نور در سینهٔ بی قلب ظلمت ها نمی ترسم
من از حرف جدایی ها
مرگ آشنایی ها
من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم
راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم
راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم
|
|
صدایت كردم
عاشقانه صدایت كردم
هر شب هر روز
در جمع در خلوت
در كنار دریا
در دشت پهناور
در بیابان
در درونم
هر جا و همه جا
تو را طلب كردم
صدایت كردم
صدایت كردم
كه بیابم خود را
كه بدانم خود را
زیرا تو بود
یتو همیشه هست
یاما من...........
.غریب تنها
ناشناخته
دردمند
نیازمند
ای مهربانم
ای یاری دهنده ام
ای پشت و پناهم
دوستت دارم
دوستت دارم
مرا بسوی خود فرا خوان
مرا لحظه ای از خود دور نساز
زیرا توان دور بودن از تو را ندارم
مرا دریاب
مرا دریاب
مرا دریاب..................
.