سلام امروز توی کلاسم یکی از بچه هام به شدت گریه میکرد و من از گریه های اون بسیار متاثر شده بودم ُسعی می کردم آرومش کنم  با مطالبی از وبلاگ دیر سیکوس خوانده بودم و تجربیاتی که داشتم بالاخره موفق شدم و آرومش کردم و برایم گفت علت گریه اون چی هست ُخیلی ناراحت شده بودم  و با خودم گفتم چه غم انگیز چون اگر اون جا کلاس نبود من هم می تونستم با اون دختر گریه کنم چون من هم حال روزم مثل اون بود و جالب اینکه حرف هام روی اون اثر گذاشت و تا پایان روز مراقبش بودم و می دیدم کمتر توی فکر بود و شادمانیش بیشتر شده و خوشحال بودم که تا حدودی از نارحتی اون کم کردم و دلم برای خودم سوخت چون توی این شرایطی که قرار گرفتم کسی را برای درد دل نیافتم تا حرفم رو بگم مدتهاست دنبال کسی هستم تا حرف بزنم و تا آروم شوم خواهرم خیلی مشتاق تا من حرف بزنم ولی انگار توی خونه به دهنم چسب زدند و مانع حرف زدنم می شود و اغلب در سکون و به قول خواهر سکوت محزون بسر می برم ولی اون نمی دونم من این حرف هام می نویسم چون اینطوری تا حدودی احساس آرامش میکنم کاش یک احساس آرامش واقعی رو تجربه می کردم به امید اون روز و شب ....